پژوهشكده تحقيقات اسلامى سپاه
227
پژوهشى در مقتلهاى فارسى ( فارسي )
مسلم بن عقيل را فشردند ، مسلم نامهاى به حسين نوشت ، و او را به كوفه دعوت كرد . همه ديدند كه اين نامه را « عابس » به همراه دوستش « شوذب » به سوى حسين برد ، امّا هيچ كس نديد كه دوباره پا به كوفه بگذارند . « 1 » و مراتب جانبازى و شيفتگى عابس را در روز عاشورا چه زيبا به تصوير كشيده است : « عابس » ناله را شناخت ، خوب شناخت . اين آواى غمزده از آن تنها دوستش « شوذب » بود . نگاهش با عجله غبار را شكافت و پيكر خونين « شوذب » را به روى خاكهاى تفتيدهء كربلا ديد . خون در رگهايش جوشيد و پنجههاى بيرحم غم ، سينهاش را خراشيد . . . واپسين نگاه « عابس » پر زد و در چشمان حسين بن على نشست و گفت : يا حسين ! يا اباعبداللّه ! به خدا سوگند در اين دنياى خاكى نه خويش ، نه بيگانه ، نه دور و نه نزديك ، هيچ كجا و هيچ كس را ندارم كه عزيز و محبوبتر از تو باشد . در هيچ كجا عزيزتر از تو سراغ ندارم . . . . يا حسين ! به خاطر تحقّق آرزوهاى انسانى تو به سوى مرگ مىشتابم . پيكر رشيد و بلندش در برابر اشعهء جانسوز خورشيد ، جلال و شكوه ديگرى داشت . شمشير برهنه را در ميان انگشتان خود مىفشرد و با گامهاى استوارش آگاهانه به سوى مرگى افتخارآميز مىرفت . در اثر ضربتى كه به پيشانىاش خورده بود ، خون آرام بر چهرهء مردانهاش مىلغزيد و گلرنگش مىكرد . آرام و پرشكوه آمد و آمد تا در برابر انبوه سپاه دشمن قرار گرفت . چهرهء در خون نشستهاش ابهّتى عجيب به او مىبخشيد ، فريادش چون غرّش رعد در آسمان داغ كربلا طنين انداخت : آيا مردى نيست ؟ آيا مردى نيست ؟ . . . كه در برابر شمشير من تاب مقاومت داشته باشد ؟ سكوتى عميق بر همه جا حكفرما شد ، همه ساكت شدند ، نداى « عابس » را هيچ كس پاسخ نگفت . دوباره فرياد زد : « الا رَجلٌ ؟ الا رَجلٌ ؟ آيا مردى نيست ؟ آيا مردى نيست ؟ امّا سكوت همچنان بر همه جا دامن گسترده بود كه يكباره مردى از ميان سپاه ابن سعد فرياد زد : اى مردم ! اين شير شيران است ، اين مرد فرزند ابى شبيب شاكرى است . مبادا فردى از شما به
--> ( 1 ) . همان ، ص 59 - 60 .